به من بگو این جنگ چگونه تمام میشود؟
چرا پیشبینیهای فروپاشی ایران اشتباه از آب درآمد؟
پس از پنج هفته جنگ آمریکا با ایران، هیچ یک از سناریوهای اولیه شامل فروپاشی نظام یا قیام مردمی محقق نشده است. تنگه هرمز بسته، اقتصاد جهانی در آستانه رکود و متحدان آمریکا از مشارکت سرباز زدهاند. اشتباه راهبردی واشنگتن، دستکم گرفتن توانایی ایران در جنگ نامتقارن و بستن تنگه هرمز بود. مهمتر آنکه آمریکا نتوانسته منطق تهران را درک کند: «ماندن در بازی» به جای پیروزی نظامی. اکنون پرسش کلیدی این است که جنگ چگونه پایان مییابد نه چه زمانی.
فرارو- پایان هفته پنجم درگیری نظامی میان ایالات متحده و ایران در حالی فرا میرسد که پیشفرضهای اولیه طراحان این عملیات به چالش کشیده شده است. آنچه «کارزار نظامی دقیق و فرسایشی» برای خنثیسازی «تهدید هستهای قریبوقوع» و تشویق مردم ایران به براندازی نظام خوانده میشد، اکنون با واقعیتهای میدانی متفاوتی رو به رو است.
به گزارش فرارو، به نقل از روزنامه گاردین، در این مدت، حملات تلافیجویانه ایران به فلج شدن کشورهای حاشیه خلیج فارس انجامیده، تنگه هرمز مسدود شده و هیچ نشانهای از فروپاشی نظام یا قیام مردمی علیه حاکمیت مشاهده نمیشود. بازگشت دو خلبان آمریکایی به دلیل نبود هر گونه موفقیت قابلذکر دیگر، با جشن و بزرگنمایی رسانهای همراه شده است. تحلیلگران، ریشه این وضعیت را در ترکیبی از «اطمینان بیش از حد» و «دستکم گرفتن ویژگیهای خاص نظام سیاسی ایران» میدانند؛ عواملی که محاسبات اولیه را نقش بر آب کرده است.
از «حرکت نسلی» تا «باتلاق جنگی»؛ روایت پنج هفتهای که پیشبینیها را نقش بر آب کرد
پس از پنج هفته درگیری، ارزیابی میدانی نشان میدهد که هیچ یک از سناریوهای پیش بینیشده از سوی طراحان نظامی و سیاسی آمریکا به وقوع نپیوسته است. به جای پیروزی سریع یا فروپاشی داخلی ایران، تصویری کاملاً متفاوت در حال شکلگیری است: بازارهای انرژی جهانی به شدت ناپایدار شده و قیمت نفت سیر صعودی بیسابقهای یافته است.
اقتصاددانان بینالمللی هشدار میدهند که در صورت تداوم جنگ، جهان با «رکودی نادر و فراگیر» مواجه خواهد شد. دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، نتوانسته متحدان اروپایی خود و نیز کشورهای شورای همکاری خلیج فارس را نه برای مشارکت در حمله و نه حتی برای تلاش نظامی جهت بازگشایی تنگه هرمز، متقاعد کند. در مقابل، ایران نه تنها شکستناپذیر باقی مانده، بلکه با حملات تلافیجویانه، هزینههای فزایندهای از نظر تجهیزات و تلفات انسانی بر نیروهای نظامی آمریکا تحمیل کرده است.
به گفته تحلیلگران، ریشه تمام این محاسبات اشتباه در یک برداشت نادرست بنیادین نهفته است: اعتماد بیش از حد به قدرت مطلق اراده آمریکا. هنگامی که حمله به ایران آغاز شد، حامیان جنگ بار دیگر دچار «هیجان مستکننده جهانیسازی ساخت آمریکا» شدند؛ همان شور و شوقی که پیش از این در جنگهای عراق و افغانستان نیز به شکست انجامیده بود.
رسانههای محافظهکار آمریکایی در آن روزهای نخست، بیپروا از پیروزی قریبالوقوع سخن گفتند. نیویورک پست در یادداشتی این جنگ را «یک حرکت نسلی» توصیف کرد. وال استریت ژورنال نوشت: «این جنگ، با همه خطرات ذاتیاش، پتانسیل تغییر شکل خاورمیانه به سمت بهتر و خلق جهانی امنتر را دارد.»
برت استفنز، ستوننویس تأثیرگذار نیویورک تایمز، در آن روزها با صراحت تمام گفت: «من از بدبینی بیاساسی که در بسیاری از اظهارنظرها میبینم، شگفتزده شدهام. ما در کمتر از دو هفته از جنگی هستیم که تقریباً مطمئناً تا پایان ماه تمام خواهد شد.»
حالا، پس از پنج هفته، همه از کاخ سفید تا پنتاگون، از متحدان اروپایی تا تحلیلگران مستقل خود را با واقعیت وفق دادهاند. و در این فضای جدید، واژگان تغییر کرده است: دیگر کسی از «پیروزی قریبالوقوع» حرف نمیزند. اکنون صحبت از باتلاق جنگی، راههای خروج احتمالی و اقداماتی است که دونالد ترامپ بتواند بدون تحقیر خود را از مخمصه خارج کند.
پرسش اساسی دیگر این نیست که «این جنگ چقدر زود تمام میشود؟» پرسش، پرسشی قدیمی و آشناست؛ همان سؤالی که ژنرال دیوید پترائوس در سال ۲۰۰۳، در روزهای نخست جنگ عراق مطرح کرد: «به من بگو این جنگ چگونه تمام میشود؟»
معادلهای به نام «تنگه هرمز»؛ سلاحی که واشنگتن باور نداشت تهران از آن استفاده کند
تحلیلگران نظامی اکنون بر این باورند که اولین و شاید مهمترین اشتباه طراحان این کارزار، دست کم گرفتن اشتها و توانایی ایران برای جنگ نامتقارن بوده است. نکته ظریف اما اینجاست: ایران برای فلج کردن و بیثبات کردن منطقه خلیج فارس نیازی به داشتن تواناییهای نظامی کلاسیک و طاقتفرسا ندارد. نه روشهایی که به طرز چشمگیری ویرانگر باشند یا تلفات غیرنظامی سنگین بر جای بگذارند. بلکه روشهایی که هدفی کاملاً متفاوت را دنبال میکنند: معلق کردن زندگی عادی در کشورهای حاشیه خلیج فارس؛ آسیب به تأسیسات انرژی و اختلال در عرضه نفت و گاز؛ فشار بر اقتصادها از طریق تحمیل هزینههای سرسامآور لجستیکی و امنیتی و انتقال هزینه جنگ از جیب ایران به متحدان آمریکا و سپس به کل اقتصاد جهانی.
و ابزار دستیابی به این هدف، نیازی به فناوریهای پیچیده و گرانقیمت نداشت. یک باران پهپادهای ارزانقیمت، همراه با انبوهی از موشکهای تاکتیکی، که طی روزها و هفتهها پرتاب میشوند، برای تحقق این استراتژی کافی بوده است.
دومین اشتباه راهبردی طراحان این جنگ، از جهاتی عجیبتر از اولی بود: این باور که ایران از ارزشمندترین سلاح خود استفاده نخواهد کرد همان سلاحی که میتواند هزینه جنگ را به بالاترین سطح ممکن برساند. منظور از این سلاح، بستن تنگه هرمز است؛ همان آبراهه باریکی که تقریباً یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند. شواهد نشان میدهد که این تهدید هرگز یک سناریوی نظری نبوده است. حتی در جریان جنگ ۱۲ روزه سال گذشته، بحث بسته شدن تنگه در داخل محافل راهبردی ایران جدی مطرح شد.
اما مهمتر از آن، گفتگوهای محرمانه با مقامات قطری در آن دوره است. به گفته منابع آگاه، در آن زمان، نگرانی اصلی که مقامات قطر با تحلیلگران در میان میگذاشتند، موشکهایی نبود که ایران به سمت قطر پرتاب کرده بود بلکه تهدید بسته شدن تنگه هرمز بود.
معمای حلنشده واشنگتن؛ از توهم «تسلیم حتمی» تا منطق «ماندن در بازی»
اما ریشه همه این محاسبات نادرست، به یک خطای بنیادین بازمیگردد: دستکم گرفتن ظرفیت نظام ایران برای تحمل رنج و ادامهدادن مسیر تشدید تدریجی تنشها در بلندمدت. این نظام، توانایی شگفتآوری در بقا و مدیریت بحران بدون اتکا به یک پیروزی نظامی قاطع از خود نشان داده است. نقطه مقابل، تصوری است که در آمریکا شکل گرفته: اینکه چنین الگویی از مقاومتِ بدون افقِ پیروزیِ نظامی در برابر یک ابرقدرت، اساساً غیرقابل تصور است. همین ناتوانی در درک منطق متفاوت حاکم بر تهران، منشأ اصلی اشتباهات راهبردی در تحلیلهای غربی از تحولات ایران بوده است.
در چنین فضایی، بخش بزرگی از معادلات سیاسی منطقه توسط کشورهایی شکل میگیرد که خود را در پشت قدرت آمریکا جای دادهاند. روایت خاورمیانه و جهان عرب در چهار دهه گذشته، روایت «اهلیسازی» تدریجی، گسترش صمیمیت با ایالات متحده و بهرهمندی از کمکهای اقتصادی، سرمایهگذاریهای خارجی و چتر امنیتی واشنگتن بوده است. به همین دلیل است که ایران، همسایگان خلیجفارس خود را هدفی مشروع برای مقابله میبیند؛ کشورهایی که با میزبانی از پایگاههای نظامی آمریکا و عادیسازی روابط با اسرائیل، عملاً به قدرتهای نیابتی تبدیل شدهاند. این کشورها حتی اگر مستقیماً دست به اقدام تهاجمی نزنند، به مثابه مشارکتکنندگان ضمنی در جنگی محسوب میشوند که هرچند نامش را بر زبان نمیآورند، اما در میدان عملاً بخشی از آن هستند.
از این منظر، ایالات متحده دچار توهمی راهبردی شده است: اینکه تمام مسیرها به «تسلیم» ختم میشوند چه از طریق پذیرش منافع ناشی از قدرت آمریکا، چه از طریق گردن نهادن به برتری آن. اما این منطق زمانی کارایی خود را از دست میدهد که با کشورهایی روبهرو شویم که محاسباتی متفاوت دارند؛ محاسباتی که نمیتوان آنها را صرفاً به معادله هزینه-فایده تقلیل داد. بهویژه کشورهایی که چنان سالها در محاصره و تحریم بودهاند که شیوهای تمامعیار از زندگیِ تاکتیکی هم در عرصه اقتصاد و هم در عرصه سیاست پدید آوردهاند؛ جایی که دیگر قدرت به معنای سلطه نیست، بلکه به معنای «ماندن در بازی» است.
گروههای مقاومت از حزبالله لبنان تا انصارالله یمن گواه زنده این واقعیتاند که تهران تا چه اندازه میتواند فراتر از مرزهای خود، ارتباط و نفوذش را حفظ کند. شبکهای که نه تنها منافع ایران را پیش میبرد، بلکه همزمان از نتایجی که بتواند آن را بیش از پیش تضعیف یا منزوی سازد، پرهیز میکند. این همان معمای حلنشدهای است که واشنگتن هنوز درک نکرده است.
اینکه جنگ هفتهها بیشتر از آنچه پیشبینی میشد طول کشیده، پایانی مشخص ندارد و هزینههای آن برای همه طرفها رو به افزایش است، تصادفی نیست. دلیل آن ساده است: این جنگ در واقع تقابل میان آمریکا و اسرائیل در یک سو و ایران در سوی دیگر نیست. آنچه در جریان است، رویارویی میان دو طرفی است که تعریفشان از «پیروزی» کاملاً با یکدیگر تفاوت دارد و تا زمانی که این شکاف مفهومی درک نشود، پایانی برای این درگیری قابل تصور نخواهد بود.