هفت خطای ادراکی که باعث شد برخی از حمله به ایران خوشحال شوند
روایت رسمی و رایج، دو عامل را مبنای تحلیل این گروه قرار میدهد: فریبخوردگی و سرسپردگی. در این روایت همه کسانی را که خواهان جنگ علیه ایران هستند یا فریب خوردهی دشمن میدانند یا سرسپرده و عامل بیگانه و خیانتکار
علی زمانیان طی یادداشتی در صفحه شخصی خود نوشت: شهروندان ایرانی که خواهان جنگ بیگانگان علیه ایران و نظام سیاسی مستقر هستند، فارغ از این که به لحاظ آماری چند درصد جامعه را تشکیل میدهند، و نیز فارغ از این که ساکن ایران هستند یا مهاجرت کردهاند، دچار هفت "خطای ادراکی و بینشی" هستند. به علت همین خطاهاست که چنین ایدهای در ذهن آنان شکل گرفتهاست. وقتی از"خطای بینشی"سخن رانده میشود، مشخصا بدین معناست که خطای اخلاقی را کناری مینهد و صرفا به خطایی میپردازد که به ادراکشان از شرایط مربوط است.
روایت رسمی و رایج اما در بارهی این گروه، عمدتا دو عامل را مبنای تحلیل قرار میدهد. که عبارت است از: "فریبخوردگی" و "سرسپردگی"در این روایت همهی کسانی را که خواهان جنگ علیه ایران هستند، یا فریب خوردهی دشمن میدانند و یا سرسپرده و عامل بیگانه و خیانتکارند.
این یادداشت اما تلاش میکند با رویکردی پدیدارشناسانه و با فاصله گرفتن از روایت رایج (فریبخوردگی/سرسپردگی)، به تحلیل ذهنیت کسانی بپردازد که خواهان جنگ بیگانگان علیه ایران هستند. اشتیاق و درخواستی که ناشی از «خطای بینشی» است، نه صرفاً خطای اخلاقی.
خطاهای هفت گانه چیست؟
۱. تصور نادرست از ایجاد حکومت خوب و به دست آوردن آزادی (کالا انگاری): در این خطا، آزادی و حکومت خوب مانند یک کالا یا هدیه تصور میشود که نیروی خارجی میتواند آن را با خود بیاورد و به مردم تحویل دهد. این نگاه، فرآیند پیچیده و درونیِ شکلگیری آزادی و نهادهای سیاسی رات نادیده میگیرد. این تصور، ماهیت «تاریخی» و «تدریجی» آزادی را نادیده میگیرد. غافل از اینکه آزادی محصول مبارزه، تجربه زیسته و بلوغ سیاسی خود مردم است و نمیتوان آن را با چکمههای سربازان خارجی وارد کشور کرد.
۲. تصور نادرست از حمله بیگانه و جنگ: در این خطا، جنگ به عنوان یک عمل «محدود»، «سریع» و «تمیز» تصور میشود. گویی میتوان با یک مداخله خارجی، به سرعت حکومت را تغییر داد و سپس همه چیز به حالت عادی باز گردد. این خطا، بر انگارهی «ارتش رهاییبخش» از مهاجمان بیگانه ابتنا دارد. تصور میکند ارتش مهاجم، نیروهای اشغالگر نیستند، بلکه مهمانانی هستند که پس از سرنگونی نظام سیاسی مستقر، کشور را تحویل مردم خواهند داد و میروند. این نگاه، تجربه تاریخی استعمار و مداخلات خارجی را در طول تاریخ نمیبیند. از این رو، جنگ را فانتزی میکند و متوجه خطرات زیر نیست:
هرجومرج، فروپاشی امنیت، نابودی زیرساختها، آوارگی و بحرانهای انسانی پس از جنگ را نمیبیند (مثال: عراق پس از صدام، لیبی پس از قذافی).منافع متخاصم، فرض میکند قدرت خارجی صرفاً برای «آزادی» میآید و منافع اقتصادی، ژئوپلیتیک و استراتژیک خود را دنبال نمیکند. قربانی شدن مردم، جنگها معمولاً به ضرر مردم عادی تمام میشود و کشور را به عرصه رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی تبدیل میکند.
۳. تصور نادرست از خود، به عنوان کنشگر: این خطا به نادیده گرفتن نقش واقعی خود در تغییر و تحول سیاسی مربوط است.این نگاه در نهایت به انکار عاملیت شهروندان منجر میشود. زیرا "خود" را ناتوان از تغییر و اصلاح میبیند. از این رو خود را به منزلهی کنشگر از مسئولیت «تغییر درونی» معاف میکند. به جای ساختن بدیل سیاسی در داخل و تلاش برای تغییر از پایین، همه چیز را به یک «منجی خارجی» واگذار میکند و خود را در جایگاه «تماشاگر تحولات» مینشاند.
"منجیگرایی" نتیجهی "خودناتوانبینی" است. محصول استیصال و درماندگی است.علاوه براین، از خود "مسئولیتزدایی اخلاقی" میکند. یعنی بار مسئولیت تغییر را از دوش کنشگران داخلی برمیدارد و آن را به بیرون از مرزها واگذار میکند. این، نوعی فرار از «مسئولیت تاریخی» است.
۴. تصور نادرست از «راه دشوار آزادی»: در این خطا فرد به دنبال «میانبُر» میگردد. به جای پذیرش سختیهای مبارزه مدنی، سیاسی و فرهنگی در داخل (که نیازمند فداکاری، حوصله و خطر کردن است)، جنگ را مسیری آسانتر میپندارد. این خطا، راه حل را در خطر کردن برای میهن نمیبیند، بلکه در دعوت از قدرتی خارجی برای حل مشکل میبیند. غافل از اینکه آزادی واقعی، حاصل «زیستن» در بحرانها و عبور از آنهاست، نه حذف فیزیکی بحران با بمباران.
۵. خطای محاسباتی: فرد به دلیل ناکارآمدیها، فساد و ...، آنقدر عصبانی و ناامید است که هر گزینه دیگری، حتی اگر فاجعهبار باشد، برایش از وضع کنونی مطلوبتر به نظر میرسد.این «بدخلقی» باعث میشود سنجش عقلانی منافع و مضرات کنار گذاشته شود. شعار «هرچه پیش آید خوش آید» سر داده میشود و فرد از روی خشم، توانایی محاسبه پیامدهای فاجعهبار جنگ را از دست میدهد.
این نوعی «خودکشی سیاسی» به دلیل نارضایتی روانی است.در حقیقت، "خشم" و "نفرت"، مبنای محاسبه قرار میگیرد. در حالی که این دو احساس، چشمهای عقل محاسبهگر را کور میکند. بنابراین به ویرانههای پس از حمله و خسارات بعضا جبران ناپذیر جنگ توجه نمی کند و نیز به غارت منابع کشور توسط نیروی مهاجم اهمیتی نمیدهد.
۶. درک نادرست از قدرت مستقر: واقعیت قدرت حاکم را آنطور که هست نمیبیند، بلکه آنطور که دوست دارد (یا آرزو میکند) میبیند. به عنوان مثال، نظام مستقر را بیش از حد شکننده میپندارد. گمان میکند این نظام «خانه عنکبوتی» است که با اولین بمباران فرو میریزد و همه به آغوش او خواهند آمد. مشکل آرزواندیشی، ندیدن واقعیت است و محاسبه نکردن آن.
۷. تصور نادرست از تغییرات اجتماعی و سیاسی و فرایند آن: تغییر را یک «رویداد» ناگهانی میداند تا یک «فرایند». گویی با سقوط یک رژیم، همه چیز درست میشود.با نادیده گرفتن بازتولید استبداد، نمیبیند که خشونت (چه داخلی و چه خارجی) معمولاً استبداد را بازتولید میکند. تغییر واقعی نیازمند تحول در فرهنگ سیاسی، نهادهای مدنی و اقتصاد است که اموری زمانبر و درونزاد هستند. تغییرات عمیق اجتماعی حاصل انباشت تجربه، مبارزه و خطا در طول زمان است. جنگ این پیوستگی را میشکند و جامعه را به عقب پرتاب میکند.