به راستی چه چیز مانند حقیقتِ مرگ میتواند انسان را چنین ارزشمند و قابل ستایش کند؟ چه چیزِ دیگری میتواند فاصلههای عینی را طی کند و از مرزِ زمان و مکان، از حدِ حتا آگاهیِ ما فراتر رود و به انسانِ دیگری، دانشجویی از چند نسل بعد، با دغدغههای متفاوت، مواجه به زمانهای متفاوت، برسد؟ میانِ آن همه فاصله و تفاوت، دو چیزِ مشترک بین خودم و او در نظرم جان گرفت؛ تنهایی و مرگ. دو حقیقت که در جوانی تخمِ هراس و انکار در دلِ انسان میکارد و تا ملالی کشنده وسیع میشود.