شبهای موشکباران/ روایت مردم از ۱۷ روز جنگ
شب، خانهها روشن است و خیابانها تاریک. آدمها در چهاردیواریها حبس شدهاند، نه شهر را ترک میکنند و نه توان ماندن دارند. هر صدایی، برای آنها نشانهای از موشکباران است.
شب، هیولاست؛ دهانش را باز میکند و ما را میبلعد. شب، سقفی سیاه است، تاریکی مطلق که در فاصلههای نامنظمی روشن میشود، نوری میتاباند، روز میشود و از آن جز دود و شعله و بویی از سوختن، چیزی نمیماند.
به گزارش شرق، شب، موشکباران است؛ اشیائی نورانی که از پشت شیشهها پیدا نیستند تا وقتی به هدف بخورند و «بوممم» صدا دهند. شب دود و آتش و شعلههایی از سوختن است که سقف را آبی و قرمز میکنند. شب، ترس است و وحشت و اضطراب و جنگ برای بقا.
شب سؤال است: این بار نوبت چه کسی است؟ خانه چه کسی قرار است ویران شود؟ جان چه کسی میان آوارها، از دست برود و روح سرگردانش نداند چه بلایی سرش آمده؟ شب، شب جنگ است که تعدادش به ۱۷ رسیده. ۱۷ شب موشکباران، مرگ، اضطراب، آوارگی، خانهبهدوشی و سرگردانی.
خیابان جردن: ساعت ۹:۱۳ شب
تاریکی شنی است که روی خیابانها ریخته، مثل دانههای برفی که سیاه است و شهر را پوشانده. پنجشنبهشبی که گذشت، ۲۱ اسفندماه، یکی از همین شبها بود. کمتر از ۱۰ روز به آخر سال، خیابانها در سیاهی فرو رفتهاند و جز چراغ قرمز و سبز و سردر برخی مغازهها که روشن است، مابقی خاموشی است.
پمپبنزین جردن به تقلید از خیابانش، خلوت است و نیمهتعطیل. روی هم شاید دو خودرو در صف ایستادهاند تا باکشان پر شود. جز سوپرمارکتها، خاموشی روی صورت خیابان پهن شده است. در آخرین هفته سال، تمام کافهها، فروشگاهها و مغازهها تعطیل هستند.
تجریش: ساعت ۹:۲۰ شب
از جردن تا تجریش کمتر از ۱۰ دقیقه فاصله است؛ بس که همه جا خلوت است و بیترافیک. ایستبازرسیها کمتر و سبکتر هستند. درمانگاه شبانهروزی باز است، اما کرکره همسایهها پایین. نزدیک باغ فردوس چند مغازهای باز است؛ حلیم و آش و ساندویچ میفروشند. آدمهایی را هم میتوان دید. غیر از این، پیادهراه خالی است. نزدیک میدان تراکم جمعیت بیشتر است. پرچمهای برافراشته و صدای عزاداری بلند است. نمیتوان مسیر را به سمت شریعتی ادامه داد.
میدان هفتتیر: ساعت ۹:۴۰ شب
چراغهای همیشه روشن پل طبیعت، خاموش است. کسی روی پل نیست. داخل پارک هم از سمت بزرگراه تاریک است. شهر خالی است اما چراغ خانهها روشن. تمام مغازههای منتهی به میدان هفتتیر تعطیل هستند؛ فرشفروشیها، مانتوفروشیها و لباسفروشیها. در خود میدان اما جمعیتی روی زمین نشستهاند برای عزاداری با پرچمهای برافراشته.
ایرانشهر: ساعت ۹:۴۵ شب
در شرایط عادی کافههای ایرانشهر جای سوزن انداختن نیست، اما پنجشنبهشب (۲۱ اسفند) تنها چیزی که این خیابان برای عابرانش دارد، تاریکی است. خیابانهای سنایی و میرزای شیرازی نیز همین وضعیت را دارند. پمپبنزین خیابان میرزای شیرازی آنقدر خلوت است که در چند دقیقه میتوان باک بنزین را پر کرد. جز یک مغازه شیرینیفروشی، همه کرکرهها پایین است؛ حتی داروخانهها.
بلوار کشاورز: ۹:۵۰ شب
برجهای بلندمرتبه سامان سوتوکور است. از دهها طبقهاش، دو تا سه خانهای روشن است. اینجا هم تعطیل است و کسی در پیادهراه نیست. نرسیده به میدان ولیعصر خبری از دستفروشهای شب عید نیست، همه جمع کردهاند. اثری از آنها روی زمین دیده نمیشود.
خیابان انقلاب: ساعت ۱۰ شب
خیابان انقلاب پر جنب و جوشتر است. مغازهها تعطیلاند اما چهارراه ولیعصر عابران زیادی دارد. ماشینهای پرچمدار ایستادهاند و سرنشینان در حال تکاندادن پرچمها. چراغهای مترو روشن است، اما کسی نه وارد میشود و نه خارج. ابتدای خیابان وصال شیرازی آخرین دسترسی خودرویی به سمت میدان انقلاب است. از آن جلوتر با ماشینهای پلیس بسته شده و باید به سمت شمال وصال شیرازی حرکت کرد.
خیابان گیشا: ساعت ۱۰:۶ شب
جز سوپرمارکتها و اغذیهفروشیهای کوچک، کرکرهها پایین است. مرکز خرید نصر که همیشه با حضور آدمها شلوغ بوده، تاریک و تعطیل است و خیابانها خالی. از یک روز تعطیل هم تعطیلتر.
کافههای برج «آ. اس. پ»: ساعت ۱۰:۱۲ شب
تاریکی به خیابانهای اطراف برج «آ. اس. پ» هم رسیده. کافهها تعطیل هستند و مسیرهای منتهی به آنها خالی. خیابان کناری که هیچوقت جای سوزن انداختن نبود، خالی از ماشینهاست. تا صدها متر آنطرفتر عابری دیده نمیشود.
مهناز: موشکها را میشماریم
«صدای جنگنده که میآید، خیلی دلم میخواهد میتوانستم دستم را دراز کنم، بگیرمش و نگذارم به مقصد برسد. آن صدای گرومپی که بعدش شنیده میشود، دل را هزار تکه میکند. یعنی به کجا خورد؟ بر سر چه کسی فرود آمد؟ و اتفاق بعدش، هجوم به سایتهای خبری داخلی است، به شبکههای ماهوارهای. یعنی کجا را زدند؟ چند نفر مُردند؟ هرچند دسترسیها سخت است و اطلاعات قطرهچکانی میرسد».
مهناز ۷۰ساله است؛ زنی با سه فرزند که همهشان ازدواج کرده و رفتهاند. خواهر و برادرانش خارج از ایران هستند. سرگرمیهای شبانهاش، پیش از این، تماسهای تصویری و تلفنی با خارجنشینها بود، اینستاگرامگردی و بالا و پایینکردن واتساپ. حالا ولی کلافه است. از این مبل به آن یکی جابهجا میشود. گوش را تیز میکند و میشمارد: «امشب تقریبا ۱۰ موشک زدند». و بلافاصله تماسهایش با سه فرزندش شروع میشود: «شما هم شنیدید؟ سمت شما بود؟».
پیش از این با همسر ۷۷سالهاش به توصیه پزشک پیادهروی میرفت و اکنون در چهاردیواری، موشکها را میشمارند؛ ساختمانهای اداری اطراف خانهشان کم نیست. میترسند زیاد در خیابان جابهجا شوند: «دهه ۶۰ که جنگ شد، با بچهها سرگرم بودیم، الان بیکاریم و هیچ چیزی سرگرممان نمیکند. فقط نشستهایم اخبار گوش میدهیم. یک گوشمان به خبرهاست و یک گوش دیگر به آن سوی پنجرهها».
دیگر میداند پدافند چیست و جنگنده چه صدایی دارد. این صدای بمب بود یا موشک. شرق را زدند یا غرب. همسرش بهتازگی شیشههای خانه را به رسم دهه ۶۰، چسبهای ضربدری زده است. شبها با فاصله از پنجره میخوابند.
شهرام: هر نور در آسمان شب، یعنی جنگ ادامه دارد
«شهرام»، مرد جوانی است. کمتر از یک سال از ازدواجش میگذرد. دقیقا در دومین روز جنگ ۱۲روزه، مراسم عقدش برگزار شد و میگوید از آن روز تاکنون همه چیز عجیب بوده است: «احساس ناامیدی و ناتوانی دارم. وضعیت از کنترلم خارج شده. عملا هیچ کاری نمیتوانم انجام بدهم و هیچ چیزی را از آینده متصور نیستم». او پیش از این روزهای تحمیلشده، شبها ساعت ۹ به خانه میرفت، تا شامی میخورد و پیادهروی میکرد و کمی سریال میدید، میخوابید و دوباره روز بعد. حالا ولی ساعات بیکاریاش زیاد است و به سختی سرگرم میشود. تقریبا بیشتر ساعتهای روز خانه است. دورکار شده. تا ظهر میخوابد. بعدازظهر کمی کار میکند و عصر تا نیمهشب بیدار است: «نمیتوانم روی کاری تمرکز کنم. همیشه دنبال تعطیلات بودم، خواب و تفریح و استراحت. اما حالا آرزویم این است که بهانهای برای خارجشدن از خانه پیدا کنم».
شبها بیشتر وقتش را در بالکن میگذراند، سیگار میکشد، چای مینوشد و به آسمان نگاه میکند؛ به سقفی سیاه که در فاصلههای نامنظمی روشن میشود و نور قرمز را که میبیند، مطمئن میشود جنگ همچنان ادامه دارد. کام عمیقتری از سیگار میگیرد: «نمیدانیم قرار است چه بلایی سرمان بیاید». او مدام خبرها را چک میکند. خودش را با پختوپز مشغول کرده، اما میگوید هیچ کار مفیدی نمیکند. مغزش بازدهی لازم را ندارد.
نسرین: تا ۵ صبح بیداریم
نسرین اما راه دیگری پیدا کرده است؛ او و همسرش شبها در خانه بازی فکری انجام میدهند یا از قبل پادکستهایی را که دانلود کردهاند، گوش میدهند. قبلا خانهشان همیشه پر از میهمان بود؛ حالا اما هرکس در خانه خودش میان چهاردیواریها نشسته و در سکوت رد موشکها را دنبال میکند. وعدههای غذاییاش بیشتر شده و میگوید که مدام در حال خوردن هستند؛ شیرینی، تخمه و…. نسرین میگوید ساعت خوابشان بهشدت به هم ریخته؛ تا پنج صبح بیدارند و از آن طرف تا ظهر میخوابند.
شبکههای ماهوارهای برایشان مختل شده، فیلترشکنها هم گران است یا کار نمیکند، هر گیگ اینترنت ۳۰۰ هزار تومان است، بنابراین همان اینترنت را هم ندارند و از همه جا بیخبرند. مدام تلفنی با دوستانشان در ارتباط هستند تا ببینند این بار موشکها کجا را هدف قرار دادهاند.
سمیرا: شبها در بیخبری مطلق میگذرد
«سمیرا» با مادر و خواهرش زندگی میکند. میگوید که وقتی به خانه میرسد، فقط خبرها را چک میکند. سریالهایی را که قبلا دیده، دوباره میبیند. نمیخواهد سریال جدیدی شروع کند: «مغزم کشش کار جدید ندارد». «مریم» ورزشکار است. هر روز باشگاه میرفت و حالا خانهنشین شده. همه جا تعطیل است. بهتازگی چند وزنه خریده و در خانه ورزش میکند: «تا وقتی سر کارم، از دنیا باخبرم. اینترنت آنجا کار میکند. خانه که میروم همهاش بیخبری است. صدای موشکها و جنگندهها که میآید برایم مهم است بدانم هدفش کجا بوده، چه اتفاقی برای مردم افتاده. نکند خانه دوستانم را زده باشد. نکند کسی که من میشناسم مرده باشد».
او میگوید که حداقل تفریحاتش را از دست داده. نه کتاب میخواند و نه سریال میبیند: «هر سال اسفند که میشود همه در جنب و جوشیم و برای تعطیلات نوروز برنامهریزی میکنیم. امسال هیچ کاری نکردیم. حتی مجبور شدیم شیشههایمان را که یک بار تمیز کرده بودیم، به خاطر باران اسیدی دوباره تمیز کنیم. البته مادرم گفته بعد از جنگ خانهتکانی میکند». «آرش» همیشه سرش در گوشی است.
شبها که نه، عصر به خانه میرسد و بلافاصله میرود سراغ سایتهایی که با اینترنت داخلی باز میشوند. گاهی هم شبکههای ماهوارهای را دنبال میکند: «ساعت خواب همه به هم ریخته. مدام میگویم الان ممکن است بزنند. شب تا صبح هوشیارم. گوشهایم را تیز میکنم ببینم موشک به کدام سمت خورده. ردش را دنبال میکنم». او مرد جوانی است و میگوید که ساعتها خیلی کند میگذرد. الان هفتههاست که وضعیت همین است. هیچ کاری نمیتوان انجام داد تا وقت خالی پر شود.
علی: روتین زندگی به هم ریخته
خانه «علی» کنار اتوبان نواب است. در سکوت موقت شب هر ماشینی که رد میشود، خیال میکند هواپیمایی در آسمان است. هر وسیلهای که صدای ناگهانی بدهد، دل علی را پاره میکند. در این مدت دو بار در نزدیکی خانهاش موشکباران شده و همین سبب شده تا هراسش بیشتر شود. تنها زندگی میکند و این شرایط او را مضطربتر کرده است: «روتین زندگیام به هم ریخته. کار من با سایت است و اغلب آنلاین هستم. کار حضوری هم دارم اما اغلب مسیرهایی که از آن تردد میکنم تا به محل کارم برسم، مناطق خاصی است که ممکن است مورد حمله قرار گیرد».
در یکی از همین شبها، پس از موشکباران، علی به چشم خود دید که دیوارها چطور میلرزد و خاک وارد خانه میشود. موج انفجار به خانه او هم رسیده بود: «وقتی غرب تهران را میزنند یا مثلا اکباتان را زدند، موجش به خانه من هم رسید». او سیگارش را با سیگار دیگری روشن میکند و در این روزها از گرانی سیگار میگوید: «قبلا یک باکس میخریدم ۷۰۰ هزار تومان، بهتازگی خریدم یکمیلیونو ۱۵۰ هزار تومان».
زینب: در کلافگی و استیصال به سر میبریم
«زینب» مترجم است. همیشه منتظر فرصتی بود تا کارهای نیمهتمامش را تمام کند؛ مثل ترجمه کتابی که دستش است. بیش از ۱۰ روز است خانهنشین شده اما حتی یک خط هم ترجمه نکرده است: «از ساعت ۵ عصر چشمم به ساعت است. کی بشود ۶، کی بشود ۷، کی بشود ۹ که بروم بخوابم. اما دیر میگذرد. وقت خواب هم که میشود، از ترس و صدای موشکباران خوابم پارهپاره است. حتی نمیتوانم گوشگیر داخل گوشم بگذارم. میگویم اگر جایی را بزنند، حداقل صدایش را بشنوم».
او و همسرش در این روزها کارهای مختلفی برای سرگرمکردن خود کردهاند. مثلا بازار گل رفتهاند، خریدهای جزئی داشتند، کارهای آنلاین کردهاند اما در نهایت میگوید که: «خیلی کلافهایم. خیابانها خلوت است. مغازهها تعطیل. اغلب در خانههایشان ماندهاند. درحالیکه شب عید است. باید خیابانها شلوغ باشد». همسرش بعضی روزها برای پیادهروی بیرون میرود اما همان هم با ترس است: «سعی میکنیم شبها فیلم ببینیم تا وقتمان بگذرد. نمیتوانم کتاب بخوانم، چون تمرکز کافی ندارم. دچار نوعی استیصال هستیم. فقط میخواهیم این روزها تمام شود».
سؤال آنها این است که آیا این جنگ تا شب عید تمام میشود؟ «ما حتی نمیتوانیم به منزل خانوادههایمان برویم. یکی کرج زندگی میکند، آن یکی شمال کشور». آنها جنگ ۱۲روزه هم تهران مانده بودند؛ جنگی که مدتزمان زیادی طول نکشید اما تا مدتها همه را وحشتزده کرده بود. هرکس هر صدایی میشنید، تصور میکرد موشکباران است و حالا زینب نگران بعد از پایان جنگ است که چطور قرار است با این میزان اضطراب زندگی کند: «به همه اضطرابها، شرایط بد اقتصادی را هم باید اضافه کرد. اگر جنگ ادامه پیدا کند، آیا سازمانی که در آن کار میکنیم، توانایی پرداخت حقوق دارد؟ این هم یکی دیگر از نگرانیهای ماست».
نگار: زندگی جمعی را انتخاب کردهام
«نگار»، اما روش دیگری برای مقابله با اضطرابهایش پیدا کرده. او از روز اول جنگ در کنار دوستان و خانوادهاش است. آنها در خانهای جمع شدهاند و شبها را با هم میگذرانند. گاهی فیلم و سریال میبینند، گاهی بازی میکنند، از خاطراتشان میگویند و خودشان را سرگرم میکنند: «اوایل، شبهای موشکباران بلافاصله به پشتبام میرفتیم تا ببینیم کجا را زده است. فیلم و عکس میگرفتیم اما الان فقط یک صدا میشنویم. انگار گوشمان عادت کرده است». آنها در یک زندگی موقتی به سر میبرند. شب تا صبح کنار هم هستند.
صبحها به کارهایشان میرسند و شب دوباره جمع میشوند: «قبلا بیشتر وقتم را با دوستانم میگذراندم. فیلم و سریال میدیدیم. کمی قبل از جنگ، کارم را از دست دادم و وقت زیادی داشتم. حالا هم کاری در طول روز ندارم. تا ظهر میخوابم و منتظر میمانم دوستانم از راه برسند و شب را کنار هم باشیم». او میگوید که اغلب شبها تا نزدیک صبح بیدارند. گاهی پادکست گوش میدهد و گاهی کتاب میخواند: «قبلا کلاس یوگا را آنلاین شرکت میکردم اما با قطعی اینترنت دیگر نمیتوانم به پیامرسانها وصل شوم و عملا کلاسم تعطیل شده».
او در جنگ ۱۲روزه خارج از تهران بود. اما این بار انتخاب کرد در تهران بماند. هر بار که غرب تهران را میزنند، دلشان میلرزد و میگویند شاید بار بعدی نوبت خانه آنها باشد: «نزدیک خانهمان یک کلانتری است. میترسیم آنجا را موشکباران کنند. یک شب نشستیم تمام شیشهها را چسب زدیم». در آن خانه، اغلب آدمها متولد اوایل دهه ۶۰ هستند و خاطرات مبهمی از کودکی در جنگ دارند.
«دریا» هم انتخاب کرده این بار کنار دوستانش باشد، برخلاف جنگ ۱۲روزه: «این بار خواستم در تهران بمانم. این اتفاقات بخشی از تاریخ است و اگر از شهر بروم، از دستش میدهم. ترجیح میدهم خودم این شرایط را تجربه کنم». دریا دنبال سکوت شب است، میخواهد با گوشهایش رد موشکها را بگیرد. بفهمد به کدام منطقه اصابت کرده، تفاوت صدای این موشک با قبلی چه بوده و شدت انفجار چقدر بوده: «بعد از شنیدن هر صدایی بلافاصله به دوستانم زنگ میزنم، به خانواده و تلاش میکنم از حالشان باخبر شوم».
پیشازاین شبهای دریا به دیدن فیلم و سریال میگذشت و حالا میگوید که آخرین فیلمی که دیده، مربوط میشود به جمعه قبل از جنگ؛ فیلمی درباره غزه و همان موقع رو به همسرش کرده و گفته که خدا نکند ایران مثل غزه شود.
شب، خانهها روشن است و خیابانها تاریک. آدمها در چهاردیواریها حبس شدهاند، نه شهر را ترک میکنند و نه توان ماندن دارند. هر صدایی، برای آنها نشانهای از موشکباران است؛ «زدند؟». این رایجترین سؤالی است که این روزها شنیده میشود. روزهای انگشتشماری به نوروز مانده اما بوی بهار نمیآید. آسمان خزان است و زمین زمستان.