ترنج موبایل
کد خبر: ۹۵۵۹۳۲

فاجعه جنگ در «جاجرودی»/ موشکبارانی که جان خیلی‌ها را گرفت

فاجعه جنگ در «جاجرودی»/ موشکبارانی که جان خیلی‌ها را گرفت

همه جا صدای گریه و فریاد آدم‌ها به گوش می‌رسد. از ابتدای خیابان طرقی که کوچه جاجرودی در آن قرار دارد، اثرات انفجار را می‌توان دید؛ اثراتی که مردم رهگذر را نگه می‌دارد تا با بهت و حیرت به خانه‌ها و دیوارهایی بنگرند که انفجار آن‌ها را تخریب کرده است.

زنی از دور می‌دوَد: «بی‌پسر شدم». او صبح روز سه‌شنبه از انفجار ناشی از موشکباران خیابان جاجرودی رسالت باخبر شده است. با انگشت اشاره خانه پسرش را به نیروهای امدادی که پشت نوار زردرنگ ایستاده‌اند، نشان می‌دهد؛ واحدی که جز چند اسکلت کج و معوج چیزی از آن نمانده است. صدای او در شیون آدم‌های دیگر گم می‌شود. چند بار به صورت سرخ خود سیلی می‌زند.

به گزارش شرق، همه جا صدای گریه و فریاد آدم‌ها به گوش می‌رسد. از ابتدای خیابان طرقی که کوچه جاجرودی در آن قرار دارد، اثرات انفجار را می‌توان دید؛ اثراتی که مردم رهگذر را نگه می‌دارد تا با بهت و حیرت به خانه‌ها و دیوارهایی بنگرند که انفجار آن‌ها را تخریب کرده است.

هدف حمله موشکباران، ساختمانی اداری بود اما تحت تأثیر آن یک مجتمع مسکونی که به گفته اهالی، ۲۰واحدی بود، به‌طور کامل ویران شده و خانه‌های اطرافش هم آسیب‌های جدی دیده‌اند. در خیابان مجاور کوچه، چند کامیون و بولدوزر منتظر ایستاده‌اند. ساختمان پست که روبه‌روی کوچه قرار گرفته نیز آسیب دیده است. سر کوچه نیز «تالار تشریفاتی الیزه» قرار دارد که شیشه‌هایش ریخته و درهایش کنده شده است.

چشمان اهالی محل، خیره به آوارهاست، به آدم‌های بی‌گناهی که تا لحظاتی قبل خانه داشتند، زندگی داشتند و شاید جان داشتند و حالا همه را از دست داده‌اند. جنگ، بی‌رحمانه، زندگی‌ها را نشانه می‌گیرد؛ زندگی آدم‌های عادی. آن‌ها که شاید هیچ‌وقت نه در طلب جنگ بودند و نه چنین وضعیتی را متصور شده بودند.

موشک که از آسمان فرود آید، دیگر فرقی نمی‌کند تو چه کسی هستی؛ یک آدم عادی که در خانه‌ات نشسته‌ای یا یک مأمور نظامی که در محل کارت مشغولی. جنگ، خانه‌ها، آرزوها و جان‌ها را ویران می‌کند، درست مانند آنچه برای اهالی خیابان جاجرودی تهران در روز دوشنبه‌ای که گذشت رخ داد. 

«۱۴نفره زیر آوار جان دادند» 

همه به تماشای فروریختن ساختمان‌هایی آمده‌اند که روزی در هر پنجره از آن زندگی جریان داشته است؛ مانند داستان زندگی خانواده‌ای که همه با هم زیر آوار ماندند. زن و مرد میانسالی با لباس‌هایی نه‌چندان مرتب خودشان را به این خیابان رسانده‌اند، روی دستانشان می‌زنند و محو ماشین‌های سنگین جلوی ساختمان‌ها شده‌اند: «اینجا خانه پسرم بود، پسر و عروسم چند روزی است از تهران رفته‌اند ولی همه خانواده عروسم در خانه بودند. ۱۴ نفر کشته شده‌اند. همه خانواده عروسم کشته شدند».

زنی آن طرف خیابان با چهره‌ای رنگ‌پریده طول پیاده‌راه را می‌رود و برمی‌گردد، از لحظه انفجار از خواهر جوانش بی‌خبر است. زن دیگری پتوی آبی‌رنگی روی دوش او می‌اندازد: «از خواهرش بی‌خبر است. خانه خواهرش در آتش انفجار سوخته است». 

«به پسرم چه بگویم؟» 

هر گوشه خیابان، افرادی نشسته، ایستاده، در بغل یکدیگر و تکیه داده به دیوار، در حال گریه‌کردن هستند. ناگهان صدای یکی از گریه‌ها بالا می‌رود، زنی از خودرویی که در نزدیکی کوچه پارک شده است پیاده می‌شود و چند زن دیگر را که تازه رسیده‌اند، در آغوش می‌گیرد: «جگرم سوخت. کاش من آنجا بودم».

افرادی دور آن‌ها جمع می‌شوند. مردی، گریان می‌گوید: «مادرشان در ساختمان بود». مادر آن‌ها، مادر همسر او است و حالا نمی‌داند چطور باید با این مصیبت کنار بیاید: «طبقه پایین مادرزنم، خانه ما بود، آن خانه حاصل کار من در تمام عمرم بود که حالا نیست و نابود شده است».

زنی جوان به ساختمان‌های خاکستری که هنوز دود آتش از آن بلند می‌شود خیره شده و با مشت به سینه خود می‌کوبد: «همسرم با چشمان بسته رفت، همسرم مظلوم رفت، خواب بود، در خواب رفت. پسرم زنگ می‌زند تا با پدرش حرف بزند، به او چه بگویم؟».

با چهره درهمی که قطره‌های اشک رد سیاهی از دود باقی‌مانده از ساختمان‌ها روی گونه‌هایش ایجاد کرده فریاد می‌زند: «به پسرم بگویم بی‌پدر شدی؟ بگویم دیگر بابا نداری؟». زن دیگری او را در بغل خود می‌فشارد، اما فریاد او به همراه مشت‌های مکرر بر سینه‌اش ادامه دارد. 

دختر جوان خواهرش را میان آوار یکی از این مجتمع‌ها گم کرده است. از صبح که خبر را شنیده دچار لکنت شده و به‌سختی جملات را ادا می‌کند. زن و مرد جوانی بازوهای او را گرفته‌اند تا داخل ماشین بنشیند، اما آن‌ها را پس می‌زند: «خواهرم، خواهرم، خواهرم کجاست؟».

از بین جمعیت دو زن میانسال نوار زرد سر کوچه را کنار می‌زنند و خودشان را به مجتمع‌های تخریب‌شده می‌رسانند: «وای، خدایا ببین چه به سر خانه آمده». یکی از آن‌ها مضطرب‌تر به نظر می‌رسد. دست زن دیگر را می‌گیرد و با خود می‌کشد. آن‌ها هم همین چند ساعت قبل از این حادثه باخبر شده‌اند. چادر مشکی آن‌ها با گردوخاک هوای این منطقه، خاکستری شده است. 

«هرچه داشتم تمام شد» 

اینجا پر از چهره‌های درهم‌شکسته‌ای است که شاید دیگر به قبل از این حادثه بازنگردند؛ مثل پسر درشت‌اندامی که کنار جدول خیابان نشسته و با چشمان سرخ، بعد از چند ثانیه سکوت، با صدای بلند فقط می‌گوید: «خدایا، خدایا». آن‌طرف‌تر پیرزنی تمام مدت با تلفن همراه خود صحبت می‌کند، تلفن را قطع می‌کند و از خانه‌اش می‌گوید که نابود شده است: «ببین چیزی از خانه مانده؟ به نظرت دیگر خانه‌ای خواهم داشت؟ تمام شد، هرچه داشتم تمام شد. دیروز خانه دخترم بودم، اینجا را که زدند، آمدم دیدم دیگر خانه‌ای نمانده، خاکستر شده است». صدایش می‌لرزد و اشک از چشمانش سرازیر می‌شود. دخترش که زنی جوان است، مادر را محکم در بغل می‌فشارد. 

در یک پیت حلبی آتشی روشن است، چند نفر زنی را که پتویی دور آن پیچیده است به کنار آتش می‌آورند. او نیز برادرش را از دست داده و از دیشب منتظر است تا از زیر آوار، نشانه‌ای از او بیاورند. کنار جوی آب نیز یک مرد روی زمین نشسته و اشک می‌ریزد، روی دست او هنوز پانسمان سرم مانده و چند نفر در حال دلداری‌دادن به او هستند. مردی نیز با هودی‌ای سبزرنگ خیره به آواربرداری شده است.

او خانه‌اش را در موشکباران از دست داده و زمان انفجار در خانه نبوده است: «ما از ابتدای هفته به خانه مادرم رفته‌ایم. صبح شنیدم که اینجا را زده‌اند، منتظرم همسرم نیز برسد تا ببینیم باید چه کار کنیم». آن دو تازه ازدواج کرده بودند و حالا خانه خود را از دست داده‌اند: «دیگر امیدی برایم نمانده. این خانه همه چیز ما بود».

در آن سمت نوارهای زرد آتش‌نشانان و افرادی در حال بیرون‌آوردن وسایل سالم از میان آوار و بولدوزرها مشغول آواربرداری هستند. یک لباسشویی و چند قطعه لوازم برقی در گوشه خیابان چیده شده است. از ساختمانی که مورد اصابت قرار گرفته هنوز دود بلند می‌شود، شلنگ‌های آتش‌نشانی بر زمین کشیده شده‌اند و آب در حال ریخته‌شدن بر ساختمان است. موشک حداقل چهار خانه را تخریب کرده است.

یکی از آتش‌نشانان با دست مسئول عملیات را نشان می‌دهد، او پاسخی به ما نمی‌دهد. آتش‌نشان دیگری هشدار می‌دهد زودتر برگردیم، زیرا ساختمان در حال ریختن است. در یکی از واحدهای ساختمان، کتابخانه‌ای آتش‌گرفته پیداست، باقی واحدها اما قطعه سالمی ندارند. یکی می‌گوید: «در اینجا حداقل ۲۰ واحد آسیب دیده است». با حساب سرانگشتی می‌توان حجم خسارات و آسیب جانی حادثه را بسیار بالا دانست. 

مردی دیوانه‌وار با یک رومیزی و ماهی‌تابه‌ای از بین جمعیت، در خیابان «طرقی» راه می‌رود، به آدم‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: «از خانه‌ام فقط همین‌ها برایم مانده است». جنگ زندگی آدم‌های این منطقه را همچون بسیاری دیگر از بین برده است. مجتمع‌های تخریب‌شده بر اثر موشکباران از اطراف میدان رسالت هم مشخص است؛ خانه‌هایی که غروب روز دوشنبه بر سر مردم آوار شد و خودروهای پارک‌شده در خیابان که حالا جز لاشه‌ای از آن‌ها چیزی نمانده است.

حمله موشکی به یکی از مراکز اداری باعث تخریب کامل مجتمع‌های این کوچه شده است. موج انفجار ساختمان‌های اطراف تا شعاع بیش از ۳۰۰ متر را نشانه گرفته است؛ از اداره پست نبش کوچه سهند تا خانه‌هایی که در کوچه‌های کناری همه بدون دیوار و پنجره شده‌اند؛ همه عریان شده‌اند. 

در این کوچه دیگر نشانی از زندگی یافت نمی‌شود، ساختمان‌های بلند در حال سوختن از آتش انفجار روز دوشنبه هستند و مردی با موهای سفید و لباس سر تا پا خاکی به این ویرانی نگاه می‌کند: «خانه‌ام سوخت، لعنت بر باعث و بانی‌اش». اینجا پر از روایت آدم‌هایی است که عزیزی را زیر آوار خانه‌ها جا گذاشته‌اند؛ جنگ‌زده‌هایی که این روزها آواره شده‌اند. 

چند چادر سفید با نشان هلال‌احمر در اطراف کوچه «سهند» و «جاجرودی» دیده می‌شود. مردی که از نیروهای هلال‌احمر است، چند پوشه و پرونده در دست دارد و در حال نوشتن شرح حالی است.

زنی که خانه‌اش تخریب شده و از این چادرها بیرون می‌آید، می‌گوید: «اینجا قرار است خسارت‌های ما را ارزیابی کنند. نمی‌دانم چقدر قرار است به ما کمک کنند، ولی فکر می‌کنم دیگر هیچ‌وقت این دارایی و زندگی من برنمی‌گردد. نگاه نکن که اینجا ایستادم و به بقیه دلداری می‌دهم، من از درون تمام شدم، حاصل تمام عمرم جلوی چشمانم خراب شد». 

در محوطه اصلی حادثه، تخریب ادامه دارد. ساختمان‌ها در حال فروریختن هستند و نیروهای امدادی به مردم هشدار می‌دهند کسی جلو نرود. اما تعدادی از ساکنان قصد ورود به برخی از ساختمان‌ها را که هنوز چیزی از آن مانده، دارند تا اگر وسیله‌ای از خانه‌هایشان سالم مانده بردارند.

مردی میانسال می‌گوید: «دلمان خوش است شاید چیزی در خانه سالم مانده باشد و بتوانیم برداریم. زندگی‌مان خراب شده، دیگر با وسیله یا بدون وسیله، آن‌هم وسایلی که احتمالا نیمه‌سوخته باشند». اما همچنان منتظر است؛ انتظار برای اجازه مأموران امدادی برای ورود به ساختمان نیمه‌سوخته.

 

ارسال نظرات
تبلیغات
خط داغ